سيد محمد باقر برقعى
279
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
قصّهء دل هركه را ز آتش مى خرقه به ميخانه بسوخت * پردهء كون و مكان را همه مستانه بسوخت اشك و آهى همه سرمايهء دل بيش نبود * عشق آتش شد و خشك و تر اين خانه بسوخت زاهد از پير خرابات چه بشنيد كه دوش * خرقه و سبحه و سجّاده به شكرانه بسوخت راز مستان تو تا فاش نگردد ز نخست * همه را كام و زبان از لب و پيمانه بسوخت حسن را عشق كند شهره كه با سوزش شمع * همه جا قصّهء آن است كه پروانه بسوخت چون نسوزم به غمش من كه دل از آتش خويش * آنچنان سوخت كه به روى دل بيگانه بسوخت خواستم با تو دمى شرح دهم قصّهء دل * خامه و دفتر از انديشهء افسانه بسوخت كس نزد آب بر اين آتش پنهانى ما * عاقلان را چه غم از خرمن « ديوانه » بسوخت بزم محبّت عكس تو جز از آينهء دل نتوان يافت * اين جلوه ز ظلمتكدهء گل نتوان يافت تا غرقه نگردى ، خبر از بحر نيابى * جز نقش كف از بحر به ساحل نتوان يافت اندر سفر عشق فتوحات دل آيد * ز اسفار خرد راه به منزل نتوان يافت در سبحهء ارباب ريا نيست گشايش * زين رشته بهجز عقدهء مشكل نتوان يافت فرياد جرس گفت كز آن ياد در اين دشت * جز ناله به دنبالهء محمل نتوان يافت روشن بود از شمع كه در بزم محبّت * تا سر ندهى ، راه به محفل نتوان يافت آن آب حياتى كه شهيدان تو نوشند * الّا به دم خنجر قابل نتوان يافت زين برق نهانى كه به آب و گل ما يافت * پيداست كز اين مزرعه حاصل نتوان يافت سرتاسر اين دشت چو « ديوانه » دويدم * اين باديه را راه به منزل نتوان يافت شعلهء فكرت عقدهها زين دل ديوانه كه در جان من است * خارج از حوصلهء فكر پريشان من است